۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

MBA

خسته از دودنها و نرسیدنهایم احساس می کنم حول محور یک نقطه میدوم و همه از بیرون به من این اسب آسیاب نگاه می کنند و می خندند । به به چه اسب خوبی چه خوب کار می کند و چه خنگ است این اسب که نمی فهمد که نمی فهمد که نمی فهمد... ।
(به جای حضور در کارگاه म्बा مثل اسب دویدم و در حاشیه کارگاه هماهنگی کارها رو به عهده گرفتم!) تا چه زمانی میتوان ادامه داد و مانند این اسب بود و حتی بدبخت تر !چون تو حس می کنی نیشخند دیگران را، ولی آن اسب نمیبیند!

هیچ نظری موجود نیست: