بانوی کوچک دیروز 5 ماهه شد و من مادری هستم که روز بروز عاشق تر از پیشه، وقتی لبخند می زنه در باغ بهشت باز میشه برام
۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه
بانوی کوچک چهار ماهگی رو پشت سر گذاشت، به اولین عروسی دعوت شد و البته سه روز (روز قبل، روز عروسی و روز بعد) رو گریه کرد، آرامش نداشت و آرامش برام نگذاشت ولی بعد از اون روزها آروم شد اینقدر که دلم براش سوخت ومی سوزه . عادت ندارم انگار! دو روز گذشته خودش برای خودش آواز خوند و خوابید و من مادر کیف کردم از این بانو!
اشتراک در:
پستها (Atom)