۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

اینروزها نگران قلب بیمار پدر هستم قلبی که سالهاست بیماره، عمل شده، و باز اینروزها جراحی یا جراحیهایی رو در پیش داره

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

دستهایش

بانوی کوچک حدود دو هفته هست که دستهاشو کشف کرده و ازمکیدن و نگاه بردن بهشون لذت می بره قبلا هم دستهاش رو می مکید ولی نه مثل اینروزها آگاهانه!
حظ می برم از اینکه انگشتام رو با دستهای کوچیکش می گیره

۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

مظلومترین ها

امروز وقتی عصبانی شده بودم همه عصبانیتم رو سر بانوی کوچک که از زور دلدرد گریه می کرد خالی کردم!!! حالا می فهمم چرا همیشه مظلومترینها باید تاوان ظالمترینها رو بدن!

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

رفتارهای آزارنده!

از آدمایی که فقط از دلتنگیها و غصه هاشون برات می گن و هیچ وقت از خوشی و شادیشون چیزی بهت نمی گن متنفرم!
بابای 83 سالش مرده هر روز زنگ می زنه نیم ساعت زنجموره می کنه ولی یک کلام از قبولی دانشگاه و مهمونی ها و دور همی ها و ... نمیگه! از سردرد و پادرد و ... که دیگه فاکتور می گیرم، آقا جان پدرت خوب مادرت خوب ما رو ول کن!

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

امروز برای اولین بار بانوی کوچک رو برای مدت 4 ساعت با مامان تنها گذاشتم!

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

اینروزها درگیر مادری کردن هستم و گاهی دلم برای هیاهوهای کار تنگ میشه!!!

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

بازگشت!

مدتهاست اینجا ننوشتم، محیطش و مدیریتش برام خیلی سخته، ایکاش یه جزوه آموزشی بود که می تونستم نوشتن توی این محیط روازش یاد بگیرم!